به نام خدا
غمخوارِ منِ خسته به جز دیده ی من نیست ، بگذار به غمخواریِ خود زار بگریم.
تلخی اشک و بغضی که نه از روی احساسی لطیف بلکه از روی درد نامردمی و نامهربانی برمی خیزد با هیچ شهد و شکری از کام پاک نخواهد شد. در این ظلمات زمانه چگونه می شود حقایق را عیان کرد ، چگونه می شود جلوی پا را دید که فردا و پس فردا قرار است چه بلایی نازل شود ، چگونه می شود فهماند در پس اینهمه جنجال چیزی غیر از این است که دیده می شود ، چگونه می شود ...
بی روشنی پدید نیاید بهای دُر ، در ظلمت زمانه که داند چه گوهری؟[1]
به راستی که بازیچه گشتن چه تلخ است و ناخواسته فدای بازی دیگران شدن به مراتب تلختر!
چندین قماش مزور به جان همدیگر می افتند و از هیچ مستمسکی برای مطرح کردن خود و یا سرکوب دیگری چشم نمی پوشند. به هر چیزی دست می یازند و از هیچ کاری ابا ندارند. اگر در این بین بتوانند برای رسیدن به مقاصد خود وسیله ای مناسب هم بیابند که چه بهتر! زندگی ، خانواده ، ، صافی ، سادگی و صداقت دیگران هم اگر در این رهگذر دستخوش آسیب شد چشم ها بسته می شوند و چیزی نمی بینند. هر کس در این کارزار تنها سعیش این است خر خود را سریعتر به منزل برساند و برای این منظور از هیچ وسیله ای دست نمی شوید و هیچ مانعی را برنمی تابد. اگر قرار شد شعار «آزادی بیان و اندیشه» او را و خرش را به منزل برساند از هیچ کوششی فروگزار نیست تا بوسیله ی تبلیغِ آن به هدفش برسد ولی به محض اینکه بنا شد آزادی اندیشه در عمل پیاده شود آنگاه شعارها در همان حد شعار مدفون خواهند شد و فراموش می گردند.
اگر قرار باشد انسان نتواند در یک جمع عمومی با شخصیتی ولو اینکه آن شخص دروغگوترین و قدر نشناس ترینِ انسانها هم باشد ، روبوسی و خوش و بش کند پس آزادی عقیده ی شخصی آدمها چه خواهد بود؟
اگر قرار باشد چهارچوب آزادی فقط محدوده ی عقیده ی مدعیان سردمداری روشنفکری جامعه باشد که باید بر مزار این آزادی زار گریست!
البته از سیاستمداران و دست نشانده های آنها چیزی غیر از این انتظار نمی رود ، ابزار این کسان چیزی جز این نیست ولی گاهی قربانی این بازیها کسی می شود که نمی توانند با سرپوشی ساده آن را از سر بگذرانند و این خود دستاویزی می شود برای اینکه این قماش را بهتر بشناسیم ، به شرط آنکه باز هم بازی نخوریم و سره را از ناسره تشخیص دهیم.
در قبال بازی سبزها ، که از بعد از انتخابات راه افتاده بود و هر بار یک هنرمندی را جلو می انداختند و تا می توانستند تاختند ، وقتی از تاخت و تاز افتادند نوبت صاحبان قدرت رسید و با سوء استفاده از اخلاق هنرمندی که هنوز از دستِ بازیچه گشتن مصون مانده بود سعی کردند به نفع خود سود بجویند. خرشان که از پل گذشت رفتند پی کار خودشان و پشت سرشان هم نگاه نکردند که بعد از این بر سر هنرمند چه پیش خواهد آمد. بعد از آن جریان ، سبز ها که انتظار همچنین سیاستی را نداشتند حسابی داغ کرده بودند و حتی شعارهای خودشان را هم فراموش کرده بودند که برای نشاندن آتش خشمشان ، بر هنرمندِ به بازی گرفته شده بی امان تاختند و آنچنان افراط کردند که جریان از دستشان در رفت و برگ برنده ی بازیِ سیاست دوباره به نفع صاحبان قدرت برگشت و اکنون آنهایند که سعی دارند از آب گل آلود ماهی بگیرند و این داستان ادامه خواهد داشت ...
کی می خواهیم بفهمیم؟ کی می خواهیم بفهمیم که گرگ را با بره هیچ دوستی ای نیست و ما نباید به خود اجازه دهیم هنر و هنرمند بازیچه ی کشمکشهای سیاسیون شوند. فرقی نمی کند همه شان سر و ته یک کرباسند و تنها ، شیوه هایشان متفاوت است وگرنه شجریان هم اگر شرایطش فراهم شود خواهد فهمید که مصاحبه هایش و حرفهایش از کجا طرح ریزی و پشتیبانی شده است که علیرغم این همه تندروی هنوز دارد راست راست راه می رود و آنگاه است که صدای گریستن او را هم خواهیم شنید.
طنز تلخی است به خود تهمت هستی بستن
آنکه خندید ، چرا؟
آنکه نخندید ، چرا؟
گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید ، چرا؟
باری ، این حکایت مکرر را مکرر شنیدن حوصله می خواهد که در این روزگار وانفسا نه حوصله اش هست و نه مجالش. بارها گفته اند و ما نیز بار دگر گفتیم اما «سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشند؟[2]»
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت
و قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
چه خالی می رفت
چه خالی می رفت ...
[1] . شکل صحیح بیت : بی روشنی پدید نیاید بهای دُر ، در ظلمت زمانه که داند چه گوهریم.
[2] . شکل صحیح مصراع : سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم.
